خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mamanekia
آرشیو شده ها
مهر ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
ارش وروجک مامان
الینا، دختر كوچولو ما
پگاه و پارسا
خاطرات بزرگ شدن من
دختر من
دنا
روبین
شروین
طيبا
گل بهاران
مامان ستایش
مامان مهین وهانا جون
ماني فسقلي
مرجان مامان ماهان
مرمر خانوم
من و زندگی
نیکان و شیطونیهاش
هانا :دختری از کهکشانی دیگر
هستی
يونای من
روانشناسی کودک
کیارش
شازده ماهان
حامی
پویه و پویان
مانا و مانیا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سلام به همه دوستای خوب بچه ها
مامان کیا و پایا به دلیل بزرگ شدن بچه ها و رفتن کیا به مدرسه خیلی مشغول شده و وقت سر کامپیوتر آمدن را کمتر داره و واقعیت اینه که از وقتی که این فیسبوک آمده و همه ما رو جذب خودش کرده دیگه پاک به وقت برای اینجا آمدن رو از ما گرفته.بچه ها حسابی بزرگ شدن چندتا عکس ازشون براتون میگزارم
امسال دومین کریسمس پایا هست میخواستیم مثل سال گذشته درخت بگیریم اما منصرف شدیم چونکه پایا خیلی از کیا شیطونتره
و درختو میکشه و میاندازه زمین و حتی ممکنه روی خودش بیاندازه
به همین علت ما از خرید درخت امسال پشیمون شدیم . البته کیا جورابهای خودش و پایا رو کنار شومینه آویزان کرده و پایا هم مرتب به داخل شومینه سرک میکشه که ببینه سنتا کلوز کی میادش. بهشون گفتم باید بچه های خوبی باشین تا سنتا براتون هدیه بیاره
اینم عکسی از سنتا پرید


کیا و آدم برفی

پایای در حال وروجکی

این آخر تابستانی و اول پائیزی یک پارک آبی از قبل رزرو کرده بودیم که همگی به اتفاق به اونجا رفتیم جای همه دوستان خالی بودش . این پارک داخل یک هتل قرار داره و سرپوشیده است و همه ماهها یعنی هر چهار فصل حتی در پائیز و زمستان بدون اینکه احساس سرما بکنین به اونجا میتوانین بروین . خلاصه که کیا و پایا از صبح که پارک باز میشدش بعد صبحانه خوردن میرفتن داخل و عصری خسته میامدن داخل اطاق و از خستگی غش میکردن و میخوابیدن .
اینم چند تا از عکسهای وروجکها:



پایا شروع کرده به دندان در آوردن به نسبت کیا دیر شدش اما داره چندتا با هم در میاره برای همینم کمی اذیت داره میشه .دیروز همگی با هم رفتیم بیرون به کیا قول دادم که براش بستنی بگیرم رفتیم با ماشین توی صف و نوبتمون که شد بستنیهامون رو گرفتیم که صدای فریاد پایا در آمد ایشون هم بستنی میخواست جالب اینه که هر مدل بستنی کیا بخوره پایا میشناسه و باید کمی به اون بدیم اگر ندیم صدای فریادش هوا میره.اینم چندتا از عکسهای جدید بچه ها:
کیا در حیاط


پایا مشغول شیر خوردن

با سلام به دوستان عزیزمون که در سراسر دنیا هستند مخصوصا به دوستای عزیزمون که در ایران به سر میبرن با امید که در این روزها و با این اوضاعی که در ایران عزیزمان هست میدانم که نمیشه گفت خوش بگذره فقط زمان هست که میگذره . این دیروزها امروزها و فردا هاست که میگذره . با شنیدن و دیدن ایامی که در ایران هست اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره فقط به خاطر دوستامون که سراغ ما رو میگیرن عکسی از کیا و پایا براتون میگذارم بچه ها هم دارن بزرگ میشن .
پایا کمی سرما خورده بودش که این داستان همراه شده با دندان در آوردنش که متاسفانه کمی هم بی اشتها شده و نه درست شیر میخوره و نه غذا .اما تا دلتون بخواد شیرین و خوش ادا و با مزه است البته ناگفته نماند که بسیار هم وروجک تشریف دارد. از شیطنت روی دست کیا بلند شده الانم گوشه های مبل و درودیوار رو میگیره بلند میشه با کمک اونا راه میره خلاصه که مامان بیچالشون که باید چتد تا چشم اضافه بیاره و اونا رو بپاد.
دوترکه سواری کیا و پایا

پایا متفکر

همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچههای بعدی زندگی بهتر...
ولی وقتی میبینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.
بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما که به سن نوجوانی میرسند، باز کلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروکله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد.
با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :
همسرمان رفتارش را عوض کند،یک ماشین شیکتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج کنند،
به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم....
حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
خیالمان میرسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند ، کنار بروند:
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم،
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهیهایی که باید پرداخت کنیم و ....
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع میشناسیم.
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جادهای بسوی خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی، خودٍ همین جاده است.. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به کار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید. اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:
1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
2. برندههای پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.
نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد.
روزهای تشویق به پایان میرسد!
نشانهای افتخار خاک می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید:
1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بودهاند ، بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
3. افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدهاند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیدهاند، ارتباطی با "ترینها" ندارند،ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبردهاند، ...
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند .
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است. و شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم.
شما در زمره مشهورترین نیستید...،
اما از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٤ - mamanekia

اصلا باورم نمی شه انگار همین دیروز بود که کیا تازه به دنیا آمده بودش و اونو در آغوش گرفته بودم از آن لحظه ٣ سال میگذره گذر زمان مثل باده گاهی چشم به هم که میگذاری میتوانی یاد آن ایام بیافتی و لحظه ها و خاطرات شیرین رو بیاد بیاوری .
پسر قشنگم تولد ٣ سالگیت مبارک باشه.

دوترکه سواری

سال خورشیدی ١٣٨٨ رو به همه دوستان عزیزمون تبریک میگیم انشاالله که همگی سالی سرشار از سلامتی و بهتر سالهای قبل آغاز کرده باشین.

واقعا من با کمبود وقت مواجه هستم گاهی برای خوردن غذا هم وقت کم میارم چه برسه که بخوام بیام اینجا و بلاگ بازی کنم اصلا وقت نمیشه که به دوستای خوب و عزیزمون سر بزنم اما شما دوستای خوبمون به ما مرتب سر میزنین.انشاالله در اولین فرصت دوباره به همه سر خواهیم زد.
و اما از بچه ها براتون بگم . کیا الان مدت دوماه هست که میره preschoolو من قراره که کمی وقت برای استراحت برای خودم داشته باشم که ندارم.کیا کلاساشو و محیط مدرسشو خیلی دوست داره برای valentian هم دوستاش کلی کارت و هدیه بهش دادن.از دیروز دوستش نوید هم به کلاس اینها آمده و شروع کرده به مدرسه رفتن خلاصه که نخاله ها سرشون با هم گرمه. 
پریشبی داشتم موهامو سشوار میکشیدم کاوه هم رفته بود از بیرون چیزی بیاره داخل خانه شنیدم یکی میگه:wake up wake up دیدم کیا داره به پایا میگه آنم هی چشاشو باز میکنه و میبنده .براش توضیح دادم که مامان پایا baby و معمولا زیاد میخوابه و تو نباید اونو بیدار کنی ...... البته ناگفته نباشه که پایا هم برای خودش وروجکی و وقتی کیا از مدرسه میادش اینقدر براش قه قه قوقو میکنه که بیا و ببین گاهی هم بر اثاث نیازش اگر احساس بکنه چشاشو میبنده و خودشو به خواب میزنه.
کلا پایا بر عکس زمان بچگی کیا خیلی کار میبره تا از جلوی چشمش برم کنار گریه میکنه و..............
یک مطلب جالبی را داشتم میخواندم از این قرار:
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟





