خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mamanekia
آرشیو شده ها
مهر ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
ارش وروجک مامان
الینا، دختر كوچولو ما
پگاه و پارسا
خاطرات بزرگ شدن من
دختر من
دنا
روبین
شروین
طيبا
گل بهاران
مامان ستایش
مامان مهین وهانا جون
ماني فسقلي
مرجان مامان ماهان
مرمر خانوم
من و زندگی
نیکان و شیطونیهاش
هانا :دختری از کهکشانی دیگر
هستی
يونای من
روانشناسی کودک
کیارش
شازده ماهان
حامی
پویه و پویان
مانا و مانیا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
روز ۱۴ فوریه به Valentines Day معروف هستش در چنین روزی هر کسی به هر کسی
که دوستش داره گل و شکلات
یا کارت هدیه میده
و فرق نمی کنه
که مرد باشه یا زن مادر ؛ پدر ؛ دختر یا پسرتون

عکس کیا پارسال
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ - mamanekia
نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود
كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها
سطح بيانان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.
در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.
را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند
و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند. 
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.
توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول
بيشتري برداريم.
مامان کیا به خاطر اینکه کلاسهای تکمیلی
میره کمی دیر به دیر آپ میکنه و به دوستای کیاهم دیر به دیر سر میزنه اما سعی کردم از یک هفته یا نهایتا ده روز بیشتر نشه

این کلاسهای بنده تا 2 april که میشه حدودا ۱۲ یا ۱۳ فروردین طول میکشه و بعد تمام میشه ؛ هم بابا کیا یک نفس راحت میکشه هم خود کیا که دیگه مامانش صبح حول حولی کاراشو نمیکنه که بابا بنده خدا که شیفتاشو عوض کرده مراقبش باشه یا بره مهد یا دختر دائی مامان یا دوستان .....تازه خاله میگه سوار هواپیماش کن بفرستش پیش من ؛ آخه بابا هم ماهه آینده یک هفته باید بره کالج (از طرف کارشون ) دوره برای ماشین آلات جدیدشون ببینه.

خلاصه که شده داستان زگهواره تا گور دانش به جوی
ما فکر میکردیم فقط اونهائی که پزشکی می خوانند این داستانو دارن آخه خاله کیا همیشه مشغول درس خواندن یا کشیک هستش.
نمیدانم تا الان من از خودم با کیا براتون عکس نگذاشتم که بعضی از دوستان از من سئوال کرده بودن که توی آن عکس خانوادگی که چند پست قبل گذاشته بودم کدوم هستم ؟
کیا و مامان کیا
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود .از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر : مدت خیلی کم
تاجر:پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
ماهیگیر:چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافیست.
تاجر:بقیه وقتت را چیکار میکنی؟
ماهیگیر:تادیر وقت می خوابم ؛ یه کم ماهیگیری میکنم ؛ بابچه هام بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر:من توی هاروارد درس خوندم و میتوانم کمکت کنم .تو باید بیشتر ماهیگیری کنی .اونوقت میتوانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد آن چندتا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی ؛ اونوقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
ماهیگیر : بعدش چی؟
تاجر:به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونارو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی ....بعدش کارخانه راه میندازی و به تولیداتش نظارت میکنی .... این دهکده کوچک رو هم ترک میکنی و میروی به مکزیکو سیتی ؛ بعد از اونم به لوس آنجلس ؛ و از اونجا هم نیویورک .......اونجاست که دست به کارهای مهم تر میزنی.
ماهیگیر: این کار چقدر طول میکشه؟
تاجر:پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر:اما بعدش چی آقا؟
تاجر:بهترین قسمت همینه ؛در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی . این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر:میلیون ها دلار ؛خوب بعدش چی؟
تاجر:اون وقت باز نشسته میشی ؛ میری یک دهکده ساحلی کوچیک ؛ جایی که میتوانی تا دیر وقت بخوابی ؛ یک کم ماهیگیری کنی ؛بابچه هات بازی کنی و بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢ - mamanekia





