خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mamanekia
آرشیو شده ها
مهر ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
ارش وروجک مامان
الینا، دختر كوچولو ما
پگاه و پارسا
خاطرات بزرگ شدن من
دختر من
دنا
روبین
شروین
طيبا
گل بهاران
مامان ستایش
مامان مهین وهانا جون
ماني فسقلي
مرجان مامان ماهان
مرمر خانوم
من و زندگی
نیکان و شیطونیهاش
هانا :دختری از کهکشانی دیگر
هستی
يونای من
روانشناسی کودک
کیارش
شازده ماهان
حامی
پویه و پویان
مانا و مانیا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اینجا هم کم کم داره بوی عید میادش همه از روز اول بهار صحبت می کنند و روز شماری میکنند که بهار قشنگ با شکوفه های رنگارنگش از راه برسه 
کاوه هم برگشتش و خدا رو شکر کیا هم مرتب داره غذاشو میخوره
و هم اینکه کمکم داره به عادت قبلش برمیگرده چیزی هم تا
تولدش باقی نمانده یادم می یاد ۲ سال گذشته من این
روزا لحظه شماری میکردم در عین حال که سفره ۷ سین رو آماده کرده بودم هر لحظه منتظر تولد کیا بودم چون دکتر گفته بود روز ۲۱ ماه مارچ برابر با ۱ فروردین اما کیا تا ۲۵ مارچ برابر با ۵ فروردین منو منتظر خودش گذاشت تا به دنیا آمدش .
پیشاپیش عید نوروز رو به همه دوستان ویلاگی عزیزمون تبریک میگیم و آرزوی سالی سرشار از سلامتی و خوبی و خوشی برای همه عزیزانمون داریم
امروز صبح زود کاوه بهم زنگ زد خوشحال که حال باباش بهتره و داره کاراشو میکنه بلیط گرفته و بزودی میادش اما
متاسفانه این
خوشحالی بیشتر از ۳ ساعت دوام نیاورد
تلفن زنگ زد و .....صدای بغز و ناله بود که
میامد متاسفانه تنها پدر بزرگ کیا دار فانی رو وداع کردن فکر میکنم این که همسرم رفت و پدرشو دید خیلی براش خوب بودش
من خواهرم وقتی پدرم مرحوم شد نتوانست از آمریکا بیاد ایران و میگه همیشه ناراحته
.....
کیا چند روزی هست که متاسفانه مریض شده اول که همش دستش توی دهنش بود و من فکر کردم که شاید داره ۴ تا دندان آخری در میادش و غذا هم درست نمی خوردش تا اینکه کمکم اسهال شدش خلاصه که بعد هم تب
و خلاصه سرما خوردگی برای تعطیلات آخر هفته دوستای بابا آمدن دنبال ما و رفتیم خانشون تا کیا بتوانه با بچه ها بازی کنه
خلاصه که اینقدر بازی
کرد و دنبال بچه ها دوید
که کلی عرق کرد و
الانم صداش دورگه شده خلاصه که غذاش به زور شده سوپ و فقط هم شیر میخوادش تا بابا برگرده فکر کنم کلی لاغر شه ما پارسال که رفته بودیم ایران از پاریس تا تهران کیا مریض شده بود
برگشتیم هم اینجا دوباره مریض شدش برای همینم کاوه میخواست کیا رو با خودش بیاره ایران من گفتم نه برای بچه سخته اما اگر میامد شاید بهتر بودش 
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۱٤ - mamanekia
چند روز پیش بعد از دو روز (آخه از آمریکا و کانادا که بخواهیم بریم ایران دو روز تو راه هستیم)کاوه که رسیده بود ایران به ما زنگ زد البته ما
منزل نبودیم با کیا و یوسف یکی
از دوستاش و خانواده آنها به مزرعه رفته بودیم که بچه ها حیوانها رو ببینن آنجا به کیا خیلی خوش گذشت و حسابی بدو بدو
کردش و با حیوانها آشنا شدش آمد گوسفند رو ناز کنه انگوشتش رفت تو چشم گوسفنده اونم بیچاره هیچی نگفت تکان هم نخوردش
؛ شوشو جون بر روی ماشین پیغام گیر برای ما پیغام گذاشته بودش . کیا هم هر چند وقت یکبار میره و پیغام باباشو برای خودش گوش میده
. ما هر شب نصفه شب باهم مشکل داریم کیا از خواب بیدار میشه و می خواد از تختش بیاد بیرون منم که اجازه نمی دم خلاصه ۱ ساعتی باهم کلنجار میریم و در نهایت گریه کنان


توی تختش دوباره لالا میکنه ؛ عصرها گاهی به هوای قدیم که بابا از سر کار می یامد میره پشت پنجره کمی منتظر میشه
و بعد میره پشت در و اونجا هم خبری نیست و چند دفه میگه :dad و سپس میره
سراغ اثباب بازیهاش منم سعی میکنم براش توضیح بدم که بابا رفته مامانو باباشو ببینه یا تلفن رو میگیرم براش که با کاوه صحبت بکنه یا باهاش
بازی میکنم یا میبرمش خرید بیرون
و انواع و اقسام ددر ها
و مهمانی و ..... تازگی هم رژیم نخود سبز گرفته و غذا درست نمی خوره نمی دانم ۴ تا دندان آخری داره در میادش یا بهانه باباشه؟
نمیدانم چرا مطلبمون با عکسها رفته ان پایین فکر کنم عکسها کمی بزرگ بودن خلاصه که عکسا و پست آن پایینه
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۸ - mamanekia
چند روز پیش بعد از دو روز (آخه از آمریکا و کانادا که بخواهیم بریم ایران دو روز تو راه هستیم)کاوه که رسیده بود ایران به ما زنگ زد البته ما
منزل نبودیم با کیا و یوسف یکی
از دوستاش و خانواده آنها به مزرعه رفته بودیم که بچه ها حیوانها رو ببینن آنجا به کیا خیلی خوش گذشت و حسابی بدو بدو
کردش و با حیوانها آشنا شدش آمد گوسفند رو ناز کنه انگوشتش رفت تو چشم گوسفنده اونم بیچاره هیچی نگفت تکان هم نخوردش
؛ شوشو جون بر روی ماشین پیغام گیر برای ما پیغام گذاشته بودش . کیا هم هر چند وقت یکبار میره و پیغام باباشو برای خودش گوش میده
. ما هر شب نصفه شب باهم مشکل داریم کیا از خواب بیدار میشه و می خواد از تختش بیاد بیرون منم که اجازه نمی دم خلاصه ۱ ساعتی باهم کلنجار میریم و در نهایت گریه کنان


توی تختش دوباره لالا میکنه ؛ عصرها گاهی به هوای قدیم که بابا از سر کار می یامد میره پشت پنجره کمی منتظر میشه
و بعد میره پشت در و اونجا هم خبری نیست و چند دفه میگه :dad و سپس میره
سراغ اثباب بازیهاش منم سعی میکنم براش توضیح بدم که بابا رفته مامانو باباشو ببینه یا تلفن رو میگیرم براش که با کاوه صحبت بکنه یا باهاش
بازی میکنم یا میبرمش خرید بیرون
و انواع و اقسام ددر ها
و مهمانی و ..... تازگی هم رژیم نخود سبز گرفته و غذا درست نمی خوره نمی دانم ۴ تا دندان آخری داره در میادش یا بهانه باباشه؟


برای ۱۷ - ۱۸ روز تنها شدیم شوشو جون رفتش ایران خلاصه بنده ماندم با کیا و کلاس و هزاران کار که از قبل برنامه ریزی شده بود البته مجبورم بعضی از کلاسامو تعطیل کنم . کیا خیلی بابایی من که صبح ها بلند میشم میرم کلاس اونم بیدار می شدش می یامد توی اطاق ما من شیشه شیرش رو گرم میکردم میدادم دستش و اونم برام بوس پرت میکرد
و خیلی راحت میگفت :
see you اصلا انگار نه انگار که مامانش نیست اما بابا که میرن کلی گریه داریم
و ....حالا چند روز ببینه بابا نیست فکر کنم کلی ناراحت بشه منم مجبورم سرشو جورایی گرم کنم و ببرمش جاهای مختلف و ددر و مهمانی تا این مدت بگذره و زیاد کمبود باباشو احساس نکنه 

متاسفانه پدر شوشو مدتی هست که مریضه و چون قند داره و خودش داروساز هستش و داروهاشو مرتب نخورده حالا حالشون کمی بده و شوشو جان هم از بنده میپرسیدن که چه باید بکنه در نهایت به این نتیجه رسیدیم که من کمی از کلاسامو کنسل میکنم و بعدا میرم و شوشو جون هم برن ایران انشا الله که اتفاقی نیافته این مدت ..........
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۳ - mamanekia





