خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mamanekia
آرشیو شده ها
مهر ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
ارش وروجک مامان
الینا، دختر كوچولو ما
پگاه و پارسا
خاطرات بزرگ شدن من
دختر من
دنا
روبین
شروین
طيبا
گل بهاران
مامان ستایش
مامان مهین وهانا جون
ماني فسقلي
مرجان مامان ماهان
مرمر خانوم
من و زندگی
نیکان و شیطونیهاش
هانا :دختری از کهکشانی دیگر
هستی
يونای من
روانشناسی کودک
کیارش
شازده ماهان
حامی
پویه و پویان
مانا و مانیا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
امروز کیا در کلاسشون به اتفاق بقیه دوستاشون کریسمس پارتی داشتن
همه بچه ها از هر کلاسی امروز به اتفاق مامانها ؛ باباها
یا بعضیها بابابزرگ یا مامان بزرگشون به این جشن آمده بودن . منم سعی کردم که از لحظه ها استفاده کرده و ازشون عکس بگیرم. اول مثل همیشه بازی و بعدش کاردستی سپس
ساعتی که معمولا بچه ها خوراکی میخورن و بعدش ساعت آواز و که
ناگهان بابا نوئل با کیسه هدیه هاش آمد .چون
بچه ها همه خوب بودن همه آنها از بابانوئل جایزه گرفتن.اینم چند تا از عکساشون.
کیا به همراه دوستش نوید
ساعت کاردستی
اسنکشون
بابانوئل
نمیدانم به این کارهایی که جناب کیا انجام میده چی میگن؟
چند روزیه که دست به کار شدم و از بالا تا پایین خانه رو دارم تمییز می کنم هم چون سال جدید می یاد به قول خودمون یک خانه تکانیه و هم این که خواهرم اینا هفته دیگه می یان خلاصه یک مدتی مهمان دار می شیم
چند روزیه که این پسرک ما هم هر وقت مامانو سرگرم کار میبینه خلاصه که بیکار نمی شینه و مثل زبل خان اینجا و انجا هر کجا مشغول به کار میشه
چند روز پیش توی اطاق خودش لباساشو مرتب میکردم براش و خلاصه سر گرم بودم که دیدم هن هن کنان فرشهای اطاقشو جم کرده و داره از بالای پله ها به پائین پله ها پرتش میکنه
ازش گرفتم و انداختمش سر جاش اوردمش پایین
تا داخل اشپزخانه مشغول شدم ماشین آتشنشانیشو آورد گذاشت کنار تلویزیون و از تلویزیون داشت بالا میرفت
که بنده رسیدم
دوباره رفتم سر کارام که از یک صندلی دیگه بالا رفت که آینه بالای صندلی رو تکان بده و به قولی تابش بده
و چی بگم وروجک خلاصه که به ثانیه نمی کشه
مگه این بچه یک جا آروم دوام می یاره که بشینه نه دروغ چرا فقط کمی اونم در برابر محله رنگین کمان یک که دارتش گاهی دوست داره که تماشا کنه
خلاصه که به همین جا ختم نمی شه اینقدر هی رفت بالای میز ناهار خوری و هی من رفتم آوردمش پائین تا اینکه جای آبلیمو و روغن زیتون رو برداشت و انداخت زمین و شکوندش
؛ شکوندنش مهم نیست فدای سرش من قطعات ریز شیشه رو به سختی باید پیدا کنم و جمشون کنم که تو پاش نره ؛ خلاصه اگر بگیم یک کمی این زبل خان آروم نشست
تازه بعد از هر شیطنت و کار بدی هم که انجام میده کمی که میگذره می یاد میگه Hi Hi
خلاصه که ما داستانها داریم به مامانم که می گم میگه آخه پسره یا اینکه به خاله جان رفته ؛ آخه خاله اش از پسر شیطانتر بوده به خاله جان که شکایت می کنم کلی میخنده میگه بچمون یک جورایی داره کمک میکنه و..................منم که دیگه ماندم که ۶چشمی هم بپامش کمه . ببینم همه نی نی گوگو لو ها مثل کیا اینقدر شیطونن؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/٢۱ - mamanekia
فافا جون از من سئوالی کرده در ارتباط با نامه بچه ها به بابانوئل که من اینجا براش توضیح میدم:
جناب اقای بابانوئل و خانمش Santa Clause در قطب شمال زندگی میکنند . دارای یک کارگاه Work shop هستند و ادم کوچولوها Elf در طول سال در کارگاه مشغول به کار هستند و اثباب بازیها و هرگونه هدیه ای را که بچه ها درخواست کردن را درست میکنند یا انها را کادو و بسته بندی میکنند.نامه رسانهای مخصوص بابانوئل کلیه نامه هایی که بچه ها به ادرس قطب شمال نوشته و پست کردن را از کلیه نقاط جهان جمع اوری میکنند و به کارگاه بابانوئل میرسانند . خانم بابانوئل هم شیرینی های خوشمزه ؛ کیک ؛ ابنبات ؛شکلات و شیرکاکائو داغ برای انها درست میکنه تا انها در طول کارهاشون بخورن.
مردم داخل و خارج 
منازلشون را دکوراسیون میکنند از درخت چراغونی شده
مخصوص کریسمس ؛جورابهای مخصوص که کنار شومینه اویزان میکنند. در عصر کریسمس کلیه هواشناسی و اخبار به بررسی وضعیت هوا میپردازند و کلیه خبرگزاریها و خبرنگارها معمولا لحظه به لحظه از قطب شمال خبر میدهند که بابانوئل راه افتاده ؛ هوا چطوره و به کجا ها در دنیا رسیده و هر لحظه کجاست و کی میرسه؟
در شب کریسمس بابانوئل سوار بر سورتمه خودش که توسط ۷-۸ گوزن مخصوص reindeer به پرواز در میاد و در تمام دنیا به راه می افته HO HO HO کنان به تمام خانه ها سر میزنه و کلیه هدایا را در جورابهای کنار شومینه اویزان شده یا زیر درخت کریسمس میگذاره .
میگن اگر به کریسمس باور داشته باشی اونو حس میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/۱٥ - mamanekia
جشنهای کریسمس با چراغونیهاش
در تمام شهر برپاست
چند روز پیش در شهر The Santa Clause Parade یا رژه و نمایش بابانوئل ها بر پا بودش . در این نمایش رژه
معمولا مردم به پرنسس ها ادم کوتوله های شیطان و بازیگوش ؛ دلقکها و گروههای بابانوئل ها خوش امد میگن .
مردم همه در تمام گوشه
و کنار شهر در رفتو امدن و همه مشغول تهیه و تدارک لوازم مخصوص جشن شب کریسمس هستن از درخت کریسمس
دکوراسیون داخل و خارج منزلشون ؛حلقه و تاج گلهای زیبا و هدیه های رنگارنگ
ادم برفی ؛گوزن و ..........بچه ها نامه های خودشونو
برای بابانوئل نوشته و پست کردن . ادم کوتوله ها در کارگاه مخصوص بابانوئل مشغول به تهیه و ساختو بسته بندی هدیه ها و اثباب بازیها هستن تا
برای شب کریسمس اماده باشن تا بابانوئل انها را برای بچه ها بیاره .
اینم عکسهایی ازدلقکهای بابانوئل
اینم کیا که بیموقع خوابیده
اینم امدن بابانوئل
با سلام به همه دوستانی که این مدت به دیدن ما می امدن و سراغ ما رو میگرفتن اگر مدتی هست که نه به شما ها سر زدیم و نه در اینجا پست جدیدی نو شتیم علتش اینه که نمی خواستم از چیزهای ناراحت کننده چیزی اینجا بنویسم اما می خوام از معجزه ای که برامون اتفاق افتاده براتون بگم.
چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدیم اینجا برف امده بودش
کیا از خواب که بیدار شدش و چشمش که به بابا جون افتاد و دید که خانه است از انجایی که بسیار بابا یی هست خیلی خوشحال شدش و به بغل بابا رفتش و بعد هم به پشت پنجره
اخه اولین برفیه که میبینه پستچی طبق معمول امدش کیا به همراه بابا به دم در رفتن اما کیا از برف کمی ترسیدش . من می خواستم برم خرید به همسرم پیشنهاد کردم چون اولین برف کیاست همگی با هم بریم بیرون
تا کیا هم بتوانه برف بازی بکنه . من لباسهای گرم مخصوص تن کیا کردم و اونو گذاشتمش داخل ماشین خودم چون صندلی مخصوص بچه داخل
ماشین منه . رفتیم کاوه منو دم در فروشگاه wal* mart (فروشگاهی که همه چی داره) پیاده کردش و خودش به همراه کیا رفت که یک دور بزنه و ماشینو پارک کنه و بیادش . منم به غرفه مخصوص بچه ها رفتم تا برای کیا easy up بردارم خلاصه خریدمو کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم راه افتادیم که بریم خانه داخل اتوبان شدیم
یک ادم احمق و دیوانه جلوی ما در اتوبان رانندگی میکردش هنوزم که یادش می افتم دلم می خواد گریه کنم
جاده پر از یخ و برف بودش
به شکلی که همه بسیار اهسته رانندگی میکردن
اما این ادم دیوانه با سرعت میرفت انگار که میدان مسابقه است و برفو یخ را به سمت ما پرت میکردش
همسرم خطشو عوض کرد که ما به گونه ای از شر این ادم راحت بشیم اما چشمتون روز بد نبینه که
ماشین ما بر روی یخها لیز خورد و اول ۱۸۰ درجه چرخیدش و از سمت چپ اتوبان به سمت راست اتوبان لیز خوردیم و سپس ۱۸۰ درجه دیگه لیز خوردیم و متوقف شدیم . منم بدو بدو از ماشین پیاده شدم و به سمت کیا دویدم
خدایا هزاران هزار بار شکرت میکنم که بچه من سالمه ماشین سپر جلو و سپر عقبش کاملا صدمه دیده اما میگم معجزه بوده که ما همه گی سالمیم اخه ماشین SUV
و خیلی محکمه چه ادمهای دیوانه ای پیدا میشن البته در ان موقع من با همسرم خیلی دعوا کردم اما دست فرمانش خیلی خوب بوده و خدا به ما رحم کرده که کاوه توانسته ماشینو کنترل کنه که ما به ماشینهای دیگه نزدیم و کس دیگه ای صدمه ندیده.
خدایا بابت این معجزه که در حق منو خانواده ام انجام دادی
هزاران هزار بار شکرت میکنم . هر چند هنوزم که هنوزه وقتی یاد ان لحظه می افتم بدنم میلرزه اما به فکر
اگر ها نیستم فقط بچه ام سالمه و همسرم چیزیش نشده خودم سالمم یک دنیا شکر






