خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mamanekia
آرشیو شده ها
مهر ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
ارش وروجک مامان
الینا، دختر كوچولو ما
پگاه و پارسا
خاطرات بزرگ شدن من
دختر من
دنا
روبین
شروین
طيبا
گل بهاران
مامان ستایش
مامان مهین وهانا جون
ماني فسقلي
مرجان مامان ماهان
مرمر خانوم
من و زندگی
نیکان و شیطونیهاش
هانا :دختری از کهکشانی دیگر
هستی
يونای من
روانشناسی کودک
کیارش
شازده ماهان
حامی
پویه و پویان
مانا و مانیا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
با سلام به همه دوستانی که این مدت به دیدن ما می امدن و سراغ ما رو میگرفتن اگر مدتی هست که نه به شما ها سر زدیم و نه در اینجا پست جدیدی نو شتیم علتش اینه که نمی خواستم از چیزهای ناراحت کننده چیزی اینجا بنویسم اما می خوام از معجزه ای که برامون اتفاق افتاده براتون بگم.
چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدیم اینجا برف امده بودش
کیا از خواب که بیدار شدش و چشمش که به بابا جون افتاد و دید که خانه است از انجایی که بسیار بابا یی هست خیلی خوشحال شدش و به بغل بابا رفتش و بعد هم به پشت پنجره
اخه اولین برفیه که میبینه پستچی طبق معمول امدش کیا به همراه بابا به دم در رفتن اما کیا از برف کمی ترسیدش . من می خواستم برم خرید به همسرم پیشنهاد کردم چون اولین برف کیاست همگی با هم بریم بیرون
تا کیا هم بتوانه برف بازی بکنه . من لباسهای گرم مخصوص تن کیا کردم و اونو گذاشتمش داخل ماشین خودم چون صندلی مخصوص بچه داخل
ماشین منه . رفتیم کاوه منو دم در فروشگاه wal* mart (فروشگاهی که همه چی داره) پیاده کردش و خودش به همراه کیا رفت که یک دور بزنه و ماشینو پارک کنه و بیادش . منم به غرفه مخصوص بچه ها رفتم تا برای کیا easy up بردارم خلاصه خریدمو کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم راه افتادیم که بریم خانه داخل اتوبان شدیم
یک ادم احمق و دیوانه جلوی ما در اتوبان رانندگی میکردش هنوزم که یادش می افتم دلم می خواد گریه کنم
جاده پر از یخ و برف بودش
به شکلی که همه بسیار اهسته رانندگی میکردن
اما این ادم دیوانه با سرعت میرفت انگار که میدان مسابقه است و برفو یخ را به سمت ما پرت میکردش
همسرم خطشو عوض کرد که ما به گونه ای از شر این ادم راحت بشیم اما چشمتون روز بد نبینه که
ماشین ما بر روی یخها لیز خورد و اول ۱۸۰ درجه چرخیدش و از سمت چپ اتوبان به سمت راست اتوبان لیز خوردیم و سپس ۱۸۰ درجه دیگه لیز خوردیم و متوقف شدیم . منم بدو بدو از ماشین پیاده شدم و به سمت کیا دویدم
خدایا هزاران هزار بار شکرت میکنم که بچه من سالمه ماشین سپر جلو و سپر عقبش کاملا صدمه دیده اما میگم معجزه بوده که ما همه گی سالمیم اخه ماشین SUV
و خیلی محکمه چه ادمهای دیوانه ای پیدا میشن البته در ان موقع من با همسرم خیلی دعوا کردم اما دست فرمانش خیلی خوب بوده و خدا به ما رحم کرده که کاوه توانسته ماشینو کنترل کنه که ما به ماشینهای دیگه نزدیم و کس دیگه ای صدمه ندیده.
خدایا بابت این معجزه که در حق منو خانواده ام انجام دادی
هزاران هزار بار شکرت میکنم . هر چند هنوزم که هنوزه وقتی یاد ان لحظه می افتم بدنم میلرزه اما به فکر
اگر ها نیستم فقط بچه ام سالمه و همسرم چیزیش نشده خودم سالمم یک دنیا شکر






