Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickersLilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
Teddy Bear

کیا و پایا کوچولو


 

داستان یخچال:

یخچاله رو هن و هن از آسانسور آوردن بیرون یعنی هن هن که نه هلش دادن اومد بیرون و از هشت تا پله بردنش پایین.بعد این تسمه های کارتن یخچال به پله‌ها که میخورد جیرجیر بدی میکرد.بعد کلا ساکنان شهرک مامی اینا خیلی رعایت آداب اسباب‌کشی رو نمیکنن و مثلا مبلمان خونه رو با آسانسور میبرن و میارن اونم نصفه شب که کسی مچشونو نگیره.بعد یهو فردا میبینی ای دل غافل مثلاً با دست پر میخوای بری طبقه چهارم آسانسور خرابه.

اصلا اینا آسانسورشون رو مدیون عمل دیسک من هستن.چون روزی که مرخص شدم با اون کمربند طبی و سیخ و میخ و بخیه و اوووووووووف......مامی با مهندس نصاب آسانسور حرف زده بود و گفته بود دخترم امروز مرخص میشه و میاد خونه تروخدا اینو راهش بندازین آقاهه هم میگه باشه ولی فردا دوباره میبندمش که دیگه نبستش و اینطوری ساکنان اونجا که یه مدت مدید دنبال آقا مهندس می‌دویدن یه شبه صاحب این وسیله شدن.

خیلاصه.....مواقع اثاث‌کشی اینا معمولا انقدر سروصدا میشه که خواهی نخواهی آدم میره پشت چشمی در و یه دید میزنه که توی راهرو چه خبره......نگو مامی پشت چشمی در چماق به دست وایساده بوده که درو باز بکنه و با توپ و تشر بگه: این موقع این سروصدا چیه راه انداختین؟(ساعت نزدیک ده شب بود).....منو ندیده بود آخه من پشت کارتون یخچال و جمیع کمک‌کنندگان بودم.زودی رفتم و خواستم درو با کلید باز کنم که در باز شد و مامی با قیافه متعجب پشت در بود.فکر کرده بود اینا میخوان رد بشن که بهش گفتم مامی برو کنار اینا بیان تو....گفت: این چیه؟ یخخخخخخخچال؟؟؟؟؟؟؟

اینا اومدن و یخچالو آوردن و منم پول یارو راننده رو دادم و اونم گفت شیرینی ندادی منم گفتم خود صاحب مغازه گفته هیچی به جز این مبلغ طی شده رو نده بعدش هم کمکت کردن و با آسانسور اومدی بالا.پررررررررررووووووو.

اینا رفتن و مامی یه نگاه به من کرد و یه نگاه به کارتون یخچال و حالا ادامه :

مامی: این چیه؟

من: یخچال خب...

مامی: برای من گرفتی؟

من: اوهوم.چطور؟

مامی: یعنی تا حالا رفته بودی یخچال بگیری؟(منظورش این بود که دیر اومدی فکر کردم رفتی یللی تللی)

من: بعععععععععله

مامی: پس امروز زنگ زده بودی میگفتی واسه‌ی دوستت داری مارک یخچال جهیزیه میپرسی برای این بود؟

من: آره.مبارکت باشه(بوسش کردم)

اونم منو بوسید و گفت: مرسی...دستت درد نکنه.....ولی من باهات حساب میکنم.

من: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.این هدیه‌اس.

مامی:نــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!برای چی؟

من:خب به پاس قدرشناسی از زحماتت.

مامی: چه زحمتی؟

من: حالا دیگه!

فاکتور یخی جان رو از ترسم توی صدتا سوراخ قایم کردم.هی مامی میپرسید چند گرفتی؟

فرداش مامی تلفنی خبر داد که زنگ زده نصاب یخی جان و یخی جان نصب شده و خوشگله و مامی هم اونو خیلی دوست میداره. منم عصری که رفتم خونه دیدم بـــــــــــــــــه چه خوشگله.........درشو باز کردم و گفتم خوبه؟ خوشت اومد؟گفت آره خیییییییییییلی.

بعدش مادرجون یعنی مامان مامی چند شب بعدش زنگ زد مامی دستش بند بود گفتم آره منم رفتم واسه مامی یخچال خریدم.گفت آره مامانت گفت حالا چند؟ گفتم: وا؟؟؟؟؟؟که چی؟

گفت: هیچی منم میخواستم بخرم گفتم بپرسم..........و اینجا مادرجون در عملیات پیچش قرار گرفت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۳٠ - mamanekia